ضرب المثل آش نخورده و دهان سوخته در مورد افراد بی‌گناهی که به غلط گناهکار محسوب می‌شوند به کار می‌رود.

زمینه پیدایش

ضرب المثل آش نخورده و دهان سوخته در ایرناک ضرب المثل آش نخورده و دهان سوخته در ایرناک در شهری بزرگ، مرد ثروتمندی زندگی می‌کرد. روزی مرد ثروتمند یکی از دوستانش را به خانه خود دعوت کرد. هدف این مرد از دعوت دوستش نشان دادن وسایل جدیدی بود که برای خانه‌اش خریده بود. مرد پولدار به زنش گفت: میهمان من خیلی ثروتمند است می‌خواهم کم نگذاری و بهترین غذاها را در گرانترین ظرف‌ها سرو کنی. تا او بفهمد من چقدر پیشرفت کرده‌ام. زن این مرد که از فخرفروشی‌های همسرش خسته شده بود، گفت: ما اسباب و اثاثیه برای آسایش و رفاه خودمان خریده‌ایم نه برای تظاهر و فخرفروشی به دیگران. ولی در نهایت مجبور شد، خواسته‌ی همسرش را بپذیرد و برای آنها غذا درست کند.

مرد میهمان کمی بعد از ورود از رفتارهای مرد صاحب خانه فهمید هدف او از ترتیب میهمانی چه بوده. و با خود عهد کرد به غذاهایی که فقط برای تظاهر پخته شده لب نزند. تا اینکه موقع نهار شد. مرد سفره را چید و گفت: بفرمایید از این آش بخورید. و رفت تا پلو را بیاورد غافل از اینکه قاشق نیاورده. وقتی وارد شد، دید مرد میهمان دستش را رو دهانش گذاشته. گفت: چی شده؟ دهانت سوخت؟ در همین حین همسرش با ظرف آب و قاشق‌ها وارد اتاق شد و گفت: او چیزی نخورده، قاشق‌ها را تازه من آوردم. میهمان گفت: آش نخورده و دهان سوخته.

مرد صاحب خانه درواقع آنقدر حواسش به دنبال نشان دادن ظرف و غذاهای رنگین سفره بود که اصلاً متوجه نشده بود او هنوز آش نخورده که دهانش بخواهد بسوزد.

 

حکایتی دیگر

در زمان‌های دور مردی به کار تجارت مشغول بود و حجره‌ای داشت که در آن پارچه می‌فروخت. از قرار او شاگردی داشت مودب و مومن که البته کمی خجالتی بود.

مرد تاجر همسری داشت که غذاهای خوشمزه‌ای می‌پخت و آش‌های او زبانزد خاص و عام بود و دهان همه را آب می‌انداخت.

روزی مرد تاجر بیمار می‌شود و به حجره نمی‌رود. شاگردش از بیماری او آگاهی ندارد، مغازه را باز می‌کند و منتظر می‌ماند تا او بیاید. اما ظهر می‌شود و خبری از صاحب‌کارش نمی‌شود. تا اینکه به او خبر می‌دهند، تاجر مریض‌احوال شده و طبیب می‌خواهد. شاگرد مغازه را می‌بندد و به دنبال دکتر برای تاجر می‌رود.

طبیب بر بالین تاجر می‌آید و او را در مان می‌کند.

از قضا آن روز همسر تاجر آش پخته بود و از شاگرد دعوت کرد تا برای صرف ناهار در کنار آن‌ها بماند. شاگرد هم از روی خجالت می‌پذیرد.

تاجر برای شستن دست‌هایش می‌رود و زن هم می‌رود آشپزخانه تا قاشق بیاورد.

شاگرد که خجالت می‌کشیده بماند، به دنبال بهانه‌ای می‌گردد تا برود. به ذهنش می‌رسد که دندان درد را بهانه کند و از خانه بیرون بیاید. پس به بهانه درد دندان، دست روی دهانش می‌گذارد. در همان هنگام مرد تاجر بر می گردد و او را در این حال می‌بیند و می‌گوید:

دهانت سوخت؟ خب پسرجان چرا عجله کردی؟ می‌گذاشتی آش کمی سرد می‌شد و بعد از آن می‌خوردی؟!

در همان هنگام زن از آشپزخانه بر می‌گردد، و این حرف را می‌شنود و می‌گوید: این چه حرفی است که می‌زنی؟ آش نخورده و دهان سوخته؟! من تازه قاشق آورده‌ام.

مرد تاجر در این زمان متوجه خطا و اشتباه خود می‌شود.

از آن زمان این ضرب‌المثل را وقتی به کار می‌برند که فردی متهم به انجام خطایی شود، ولی در واقع گناهی از او سر نزده است. در آن زمان دیگران یا خود آن فرد می‌گویند: آش نخورده و دهان سوخته!

بازدید : 273 بار
(0 رای)

نوشتن نظرات

توجه : ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی دور از فرهنگ ایرانی ما است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.


تصویر امنیتی