محصولات ویژه دیجی کالا

در ادامه اشعار طنز در مورد کارگر را برای شما گرداوری کرده ایم که در ادامه خواهیم دید.

جیب پر باری ندارد کارگر

جیب پر باری ندارد کارگر

غیر غم، یاری ندارد کارگر

می نشیند دور میدان تا غروب

غیر از این کاری ندارد کارگر!

هر چه دارد در اتاقش چیده است

چون که انباری ندارد کارگر

کل اجناس اتاقش کهنه است

گرچه سمساری ندارد کارگر!

می خورد هر روز غم های جدید

شام تکراری ندارد کارگر!

کلبه و ویلا و حتی یک پلاژ

حومه ی ساری ندارد کارگر

وقت دفنش نیست عکس و تاج گل

مجلسش قاری ندارد کارگر

چند روزی می شود خوابیده است

قصد بیداری ندارد کارگر…


ایرج میرزا

شنیدم کارفرمایی نظر کرد

ز روی کبر و نخوت کارگر را

 

روان کارگر ازوی بیازرد

که بس کوتاه دانست آن نظر را

 

بگفت ای گنج ور این نخوت از چیست؟

چو مزد رنج بخشی رنج بر را

 

من از آن رنج بر گشتم که دیگر

نبینم روی کبر گنج ور را

 

تو از من زور خواهی من ز تو زر

چه منت داشت باید یکدگر را

 

تو صرف من نمایی بدره ی سیم

مَنَت تاب روان نور بصر را

 

منم فرزند این خورشید پر نور

چو گل بالای سر دارم پدر را

 

مدامش چشم روشن باز باشد

که بیند زور بازوی پسر را

 

زنی یک بیل اگر چون من در این خاک

بگیری با دو دست خود کمر را

 

نهال سعی بنشانم در این باغ

که بی منت از آن چینم ثمر را

 

نخواهم چون شراب کس به خواری

خورم یا کام دل خون جگر را

 

ز من زور و ز تو زر، این به آن در

کجا باقی است جا عجب و بطر را؟

 

فشانم از جبین گوهر در آن خاک

ستانم از تو پاداش هنر را

 

نه باقی دارد این دفتر نه فاضل

گهر دادی و پس دادم گهر را

 

به کس چون رایگان چیزی نبخشند

چه کبر است این خداوندان زر را؟

 

چرا بر یکدگر منت گذارند

چو محتاجند مردم یکدگر را


برو بیکار باش و خوش، به اموال پدر دلخوش!

الا یا ایها الساطور قصابی چه در دل ها

خرید آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل ها

به بوی آبگوشتی که از آن کاشانه می آید

چه آبی شد روان از لب، چه بحثی شد به محفل ها

برو سرمایه چندین کن گرت آن پهلوان گوید

که ورزش هم در این دوران ندارد هیچ حاصل ها

شب تاریک و نیمی جان و بشقابی چه ناقابل

کجا دانند حال ما بسا دزدان و جائل ها

همه دار و ندار من به هنگامی کشیده ته

که دارم میل پروازی به خارج خاصّه ساحل ها

چه در قصر و چه در حصر و چه در هر جایی از این عصر

یکی سرگرم ایمل ها، یکی مشغول ریمل ها

چه ابروها که از مردان در این دوران به یغما رفت

چه موهایی که پی در پی بر آن مالیده شد ‍ژل ها

برو بیکار باش و خوش، به اموال پدر دلخوش

که پشتک می زند پشّه درون جیب شاغل ها


خوشا به حالت، جوان! شعر طنز حمید آرش آزاد

خوش به حال تو که «مرز پر گهر» دارى، جوان

بر همین سرچشمه‏ ىِ علم و هنر، یارى، جوان

افتخارات تو، بار صد تریلى مى ‏شود

چون ز نسل کورش و پور خشایارى، جوان

چون که مسؤولان همیشه فکر فرداى تواند

پس چه جاى غم که تو امروز بیکارى، جوان؟!

نیستى بى‏ خاصیت مانند خط کش یا مداد

دور خود مردانه مى ‏چرخى، چو پرگارى، جوان

بس که مسؤولان تو را دایم نصیحت مى‏ کنند

دیگر از کمبودهایت نیست آزارى، جوان

بهر تو برنامه مى‏ سازند سیما و صدا

مورد الطاف دلسوزان بسیارى، جوان

دایه‏ هایت مهربان‏تر گشته‏اند از مادرت

تو مگر در زندگانى غصّه هم دارى، جوان؟!

هر مقامى مى ‏نشیند پشت میز سرورى

مى ‏دهد درباره ‏ات هر روز آمارى، جوان

مى ‏کنى ساعت به ساعت «فرم استخدام» پر

ناقلا! این روزها دایم سرکارى، جوان

از هواى پاک، اکسیژن تنفس مى‏ کنى

چون که روزى ‏بیست ساعت‏ توى بلوارى،جوان

روزنامه چون خریدى، بارها مى‏ خوانى ‏اش

خوش به حالت، باخبر از کلّ اخبارى ،جوان

بس که «اوقات فراغت» بر تو ارزانى شده

مى ‏توانى لحظه‏ ها را خوب بشمارى، جوان

جدول نشریّه‏ ها را یک به یک حل مى‏ کنى

نیست دیگر پیش پایت هیچ دشوارى، جوان

پس توهم مانند «آرش» شکر کن شام و سحر

چون ‏که بهرتوست هرمسؤول غمخوارى،جوان

بازدید : 208 بار
(1 رای)
شعر طنز روز کارگر - 5.0 out of 5 based on 1 vote

نوشتن نظرات

توجه : ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی دور از فرهنگ ایرانی ما است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.


تصویر امنیتی