ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه برای تأکید بر عمل درست خود بدون تأثیرپذیری از اطرافیان اشاره دارد.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک هر گاه کسی از عیب جویی و خرده گیری دیگران در مورد اعمال و رفتار خود احساس تألم و ناراحتی کند عبارت «دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نمی شود بست»را بکار می برد.این عبارت از باب دلجویی و نصیحت گفته می شود تا رضای وجدان و خشنودی خالق را وجهۀ نظر و همت قرار دهد و به گفتار و انتقادات نابجای عیب جویان و خرده گیران وقعی ننهد و در کار خویش دلسرد و مأیوس نگردد.

اکنون ببینیم این عبارت مثلی از کیست و چه واقعه ای آن را بر سر زبانها انداخته است.بعضی از داستان نویسان عبارت مثلی بالا را از ملانصرالدین می دانند در حالی که ملانصرالدین و یا ملانصیرالدین یک شخصیت افسانه ای است که هنوز وجود تاریخی وی مشخص نگردیده و به عقیدۀ صاحب ریحانة الادب، این کلمه ظاهراً از تخلیط نام چند تن از هزل گویان و لیطفه پردازان بوده است.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک  

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک  

ریشه ضرب المثل

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک روزی، ملانصرالدین تصمیم گرفت تا برای دیدن مادرش عازم سفر شود. او با این خیال وسایلش را جمع کرد و در خورجین الاغش گذاشت اما همین که خواست از در خانه خارج شود، پسرش گفت: پدر من هم می‌خواهم با شما به دیدن مادربزرگ بیایم. ملانصرالدین که می‌دانست راه بسیار طولانی است و ممکن است فرزندش خسته شود، به او گفت: پسرم تا آنجا راه زیادی است حاضری مقداری از مسیر را پیاده بیایی، چون من همین یک الاغ را دارم؟ پسرک قبول کرد تا با وجود همه‌ی سختی‌های راه پدرش را در این سفر همراهی کند.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک اوایل صبح که هوا تاریک بود و هنوز مردم شهر از خواب بیدار نشده بودند آنها از خانه‌ی خود خارج شدند و راهی بیابان گردیدند. همینطور که به راه خود ادامه می‌دادند هوا روشن شد و خورشید کم کم در آسمان نمایان گشت. در طول مسیر ملانصرالدین و پسرش هرکدام مقداری از مسیر را سوار بر الاغ شدند تا اینکه به روستای بعدی رسیدند و بعد از صبحانه خوردن به طرف مقصد خود حرکت کردند.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک در زمان حرکت ملانصرالدین به پسرش گفت: پسرم تو بر الاغ سوار شو. پسر گفت: نه پدر من تازه صبحانه خوردم و حسابی سر حالم شما بر الاغ سوار شوید. ملانصرالدین از این حرف پسرش خوشحال شد و در دل خدا را شکر کرد که در این سفر پسرش را با خود همراه کرده. اما خوشحالی او زیاد دوامی نداشت چون مدتی از حرکت آنها نگذشته بود که دو مرد به آنها نزدیک شدند. دو مرد با تعجب صحنه‌ی حرکت ملانصرالدین سوار بر الاغ را در کنار پسر نوجوانش دیدند و همینطور که از کنار آنها می‌گذشتند با صدایی که ملا هم بشنود یکی از آنها به دیگری گفت: عجب دوره و زمانه‌ای شده، این مرد با این همه سن و سال سوار الاغ شده. آن وقت پسر لاغرش را وادار کرده که پیاده دنبالش راه برود. من نمی‌دانم چطوری دلش آمده این کار را بکند؟

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ملانصرالدین و پسرش حرف‌های آن دو مرد را شنیدند. ملانصرالدین از الاغ پیاده شد و گفت: پسرم، تو بیا سوار الاغ شو. من خسته شوم بهتر از این است که کنایه‌های مردم را بشنوم. پسر دوست نداشت او سواره باشد و پدرش پیاده ولی چاره‌ای نداشت و حرف پدر را گوش کرد و بر الاغ سوار شد بعد حرکت کرد و ملانصرالدین پیاده کنار او به راه افتاد.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک هنوز خیلی از راه را نرفته بودند که گروهی اسب سوار همینطور که آرام حرکت می‌کردند و با هم حرف می‌زدند به آنها رسیدند. یکی از اعضای این گروه وقتی دید پسر نوجوانی بر الاغ سوار است و پدر مسن‌اش در کنار او پیاده حرکت می‌کند، این بار هم با صدایی که به خوبی به گوش ملانصرالدین و پسرش می‌رسید، گفت: ‌بد دوره و زمانه‌ای شده قدیم خیلی بیشتر به بزرگترها احترام می‌گذاشتند. ما بچه بودیم محال بود جلوی پدرمان پای خودمان را دراز کنیم. چه برسد به اینکه سوار بر الاغ شویم و پدرمان پیاده راه بیاید.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ملانصرالدین که این حرف‌ها را شنید خیلی ناراحت شد و تا دید پسرش می‌خواهد از الاغ پیاده شود تا پدرش سوار شود گفت: پسرم پیاده نشو فکر کنم بهتر باشه دو تایی سوار شویم. با این حرف ملانصرالدین، پسرش کمی جا به جا شد بعد پدر و پسر روی الاغ نشستند و شروع به حرکت کردند.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک این فکر آنها هم تا وقتی خوب بود که به فرد دیگری در راه رسیدند این بار یک مرد رو به ملانصرالدین کرد و گفت: مرد مؤمن! انصاف هم خوب چیزی است. دو نفری سوار این الاغ بیچاره شده‌اید چیزی نمانده از شدت خستگی حیوان تلف شود. این حیوان نمی‌تواند هر دو شما را با هم سواری دهد.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ملانصرالدین حرف مرد را گوش کرد و خودش و پسرش از الاغ پیاده شدند و تصمیم گرفتند برای اینکه مردم هیچ قضاوتی در مورد آنها نکنند پیاده ادامه‌ی مسیر بدهند.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک این بار هم آرامش آنها از دست حرف‌های مردم زیاد دوام نیاورد. دوباره دو مرد که از کنار آنها عبور کردند با دیدن آن صحنه که پیرمرد و نوجوانی پیاده به دنبال الاغی حرکت می‌کنند با صدایی که به خوبی برای ملانصرالدین و پسرش قابل شنیدن باشد گفتند: خدا یک کمی عقل بده. این پیرمرد و نوجوان انگار عقل ندارند خودشان پیاده سفر می‌کنند و به راه رفتن الاغی که همراهشان است نگاه می‌کنند.

ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ضرب المثل در دروازه رو می‌شه بست، اما دهان مردم را نه-ایرناک ملانصرالدین دیگر طاقتش تمام شد و با عصبانیت فریاد زد: بله، ما بی‌عقلیم، چون اگر عقل داشتیم حرف‌های چرند و پرند شماها را گوش نمی‌کردیم و کار خودمان را انجام می‌دادیم. آن دو مرد که از اتفاقات و صحبت‌های قبلی بی‌خبر بودند، اصلاً متوجه صحبت‌های ملانصرالدین نشدند و با این فکر که این پیرمرد حتماً دیوانه هست سری تکان دادند و به راه خود ادامه دادند.

(0 رای)
بازدید : 231 بار

نوشتن نظرات

توجه : ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی دور از فرهنگ ایرانی ما است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.


تصویر امنیتی